محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
116
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
گويند و نام قبيلهايست از تركان . باربد - به ضم باى ابجد و سكون دال بىنقطه نام مطرب خسرو پرويز است گويند اصل او از جهرم بوده كه از توابع شيراز است و در فن بربط نوازى و موسيقى دانى عديل و نظير نداشته و سرود مسجع از مخترعات اوست و آن سرود را خسروانى نام نهاده بود و به فتح باى ابجد هم آمده است . بارج - به فتح ثالث و سكون جيم سگ انگور باشد و آن را به تازى عنب الثعلب گويند . بارجا - بر وزن پارسا به معنى بارگاه است كه محل بار ملوك و سلاطين باشد . بارجامه - بر وزن كارنامه جوالى را گويند كه دهن آن از پهلو باشد و بر بالاى چاروا اندازند و هر چيز در آن كنند . بار خدا - حق تعالى را گويند جل جلاله و پادشاهان بزرگ و اولى الامر و صاحب و خداوند و مولا را نيز گفتهاند و شعرا ممدوح را به اين معنى بار خدا خوانند و آن لفظى است مركب به معنى خداوند رخصت و بار و بار خدايا يعنى اى خداى بزرگ . باردان - بر وزن كاردان خورجين و جوال و هر ظرفى كه در آن چيزى كنند و صراحى شراب را نيز گويند . باردل - به كسر ثالث و رابع و سكون لام غم و اندوه دل و انديشهء روزگار باشد . باردو - با دال بىنقطه بر وزن آرزو چوبى را گويند كه در زير درخت ميوه گذارند تا از سنگينى ميوه نشكند . بارزد - به سكون ثالث و فتح زاى نقطهدار و دال بىنقطه ساكن به معنى بيرزد است و آن صمغى باشد مانند مصطكى و به عربى قنه خوانند دو درم آن را به آب بنوشند بو اسير را سود دارد . بارزمان - با ميم بر وزن آب روان كنايه از حوادث و جفاهاى روزگار و زمانه باشد . بارسطاريون - به كسر ثالث و سكون سين بىنقطه و طاى حطى به الف كشيده و راى بىنقطه مكسور و تحتانى به واو رسيده و نون زده لغتى است يونانى و معنى آن به عربى حمامى بوده و آن نوعى از غله باشد كه مقشر كرده به گاو دهند گاو را فربه كند و به عربى رعى الحمام خوانند و آن را كبوتر بسيار دوست دارد . بارك - به كسر ثالث و سكون كاف مخفف باريك است كه در مقابل گنده باشد . بارگاه - بر وزن چارگاه خيمهء پادشاهان و سلاطين را گويند و جاى رخصت و اجازت باشد و شكم حيوانات ماده را هم گويند . بارگى - به فتح ثالث بر وزن خانگى اسب را گويند و به عربى فرس خوانند و بعضى گويند نوعى از اسب باشد و بعضى اسب پالانى باركش را گفتهاند و به معنى قدرت و توانائى هم هست و روسپى و قحبگى را نيز گويند . بارگير - با رابع به تحتانى رسيده و به راى قرشت زده اسب و شتر و امثال آن باشد از براى بار كردن و سوارى و به عاريت به كسى دادن و هودج و عمارى را هم گفتهاند و مادهء هر حيوانى را نيز گويند . بارگين - به كسر رابع و سكون تحتانى و نون آبگير و تالابى را گويند كه در ميان شهر و اندرون ده باشد و جائى را نيز گفتهاند كه زير آب حمام و مطبخ و امثال آن در آن جمع شود . بارمان - بر وزن آرمان نام يكى از پهلوانان توران است . بارنامه - بر وزن كارنامه به معنى اسباب تجمل و حشمت و بزرگى باشد و منت نهادن بر كسى و پروانه و فرمان و رخصت دادن باشد بدخول خانهء سلاطين و به معنى نازش و مباهات و لقب نيك و تفاخر و غرور هم هست و به معنى مدح و نعت هم به نظر آمده است . بار نهادن - كنايه از زادن باشد . بارو - بر وزن جارو حصار و قلعه را گويند . بارود - با دال بر وزن و معنى باروت باشد كه داروى تفنگ است و به لغت سريانى شوره را گويند كه جزو اعظم باروت باشد و آن را نمك چينى هم گويند . باروزنه - به فتح زاى ثالث و زاى هوز و سكون رابع نام نوائيست از موسيقى . باروزه - با زاى هوز بر وزن پالوده خوراك و قوت هر روزه باشد و ضرورى و ما يحتاج هر روزه را نيز